***براساس اطلاعات اتحادیه مجازی متا شما عضو هیچ یک از گروههای سازمانی متا نیستید *** لطفا در صورت تمایل برای مشارکت و استفاده بهتر از امکانات متا ، فرم عضویت را پرنمایید*** برای این کار برروی همین نوار یا کلمه عضویت کلیک نمایید ...***

* متا در یک نگاه

بخشهاي فعال

آخرين ارسالهاي هر بخش در همان بخش وجود دارد براي سهولت دسترسي به آخرين مباحث مورد علاقه ، از آخرين ارسالهاي همان بخش استفاده نماييد

 

بخش آزاد اعتياد حسابداري عمران فلسفه کامپيوتر مديريت خانواده روانشناسي آمار بورس
بخش آزاد اعتياد حسابداري عمران فلسفه کامپيوتر مديريت خانواده روانشناسي آمار بورس

نویسنده موضوع: داستان های زیبــــــــــــــــــــــا  (دفعات بازدید: 2385 بار)

0 کاربر و 2 مهمان درحال دیدن موضوع.

يكي بود يكي نبود
توي ده شلمرود حسني تك وتنهابود
نه فلفلي نه قلقلي نه مرغ زرد كاكلي هيچكس باهاش رفيق نبود
حسني مياي بريم حموم !
نه نميام . چرا نمياي؟ موي بلند . روي سياه . ناخن دراز واه و واه واه!
حسني گفت : هر وقت يارانه ها رو ريختن ميرم حموم!
القصه يارانه رو ريختن بحساب . حسني رفت حموم و توي ده شلمرود حسني ديگه تنها نبود.!
پس ما از اين داستان نتيجه ميگيريم يارانه باعث تميزي ميشود.

يكي بود يكي نبود
توي ده شلمرود حسني تك وتنهابود
نه فلفلي نه قلقلي نه مرغ زرد كاكلي هيچكس باهاش رفيق نبود
حسني مياي بريم حموم !
نه نميام . چرا نمياي؟ موي بلند . روي سياه . ناخن دراز واه و واه واه!
حسني گفت : هر وقت يارانه ها رو ريختن ميرم حموم!
القصه يارانه رو ريختن بحساب . حسني رفت حموم و توي ده شلمرود حسني ديگه تنها نبود.!
پس ما از اين داستان نتيجه ميگيريم يارانه باعث تميزي ميشود.
به به عالی بود مرسی
آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی

دو فرشته ی مسافر برای گذراندن شب در خانه ی یک خانواده ی ثروتمند فرود آمدند.این خانواده رفتار مناسبی نداشتند و دو فرشته را به اتاق مجلل مهمانانشان راه ندادند بلکه زیرزمین سرد و نمور خود را در اختیار آنان قرار دادند. فرشته ی پیر تر در دیوار زیرزمین شکافی دید و به سرعت آنرا تعمیر کرد.وقتی که فرشته ی جوانتر از او پرسید چرا چنین کاری کردی او پاسخ داد:" همه ی امور بدان گونه که می نمایند نیستند."
  شب بعد این دو فرشته در خانه ی خانواده ی فقیر ولی بسیار مهمان نواز رفتند.بعد از خوردن غذای مختصری که آنها داشتند زن و مرد فقیر تخت خود را برای استراحت به دو فرشته دادند.
 صبح روز بعد فرشتگان زن و مرد فقیر را  در حال گریه بر سر مردار گاوی که تنها وسیله ی امرار معاش آنها بود دیدند. فرشته ی جوان عصبانی شد و از فرشته ی پیر پرسید:"چرا گذاشتی چنین اتفاقی بیفتد؟تو به آن خانواده اول با اینکه رفتار نا مناسبی  کمک کردی اما گذاشتی گاو این خانواده ی مهمان نواز از بین رود."
 فرشته ی پیر پاسخ داد:"وقتی که در زیرزمین خانواده ی اول بودیم در شکاف دیوار کیسه ی طلایی دیدم و از آنجا که آنان مردمانی حریص بودند آن شکاف را پر کردم.دیشب وقتی خوابیده بودیم فرشته ی مرگ به سراغ زن فقیر آمد اما من گاو را به او دادم.همه ی امور بدان گونه که می نمایند نیستند.گاهی ما دیر متوجه این نکته می شویم." 



آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی

يكي بود يكي نبود . زير گنبد كبود . يه جايي انباري بود.اسبه عصاري ميكرد. خره حمالي ميكرد. گربه نمد مالي ميكرد. سگه پاسباني ميكرد. موشه خياطي ميكرد.گاو مي گساري ميكرد.خروسه ساز ميزدو مرغه براش رقاصي ميكرد. فيل اومد گذر كنه افتادو دندونش شكست . هلهله شد ولوله شد زنجير بزها پاره شد . يه بز افتاد تو آتش از سرتاپا جزغاله شد . صاحب بز بيچاره شد . دنياي ما وارونه شد ! ...

 روانشناسي از يك تيمارستان سركشي ميكرد و مردی را میان دیوانگان دید كه به نظر خیلی باهوش می آمد وی را صدا كرد و با كمال مهربانی پرسید: می بخشید آقا شما را به چه علت به تیمارستان آوردند؟
مرد در جواب گفت: آقای دكتر بنده زنی گرفتم كه دختری 18 ساله داشت روزی پدرم از این دختر خوشش آمد و او را گرفت از آن روز به بعد زن من، مادر زن پدر شوهرش شد و چندی بعد دختر زن من كه زن پدرم بود، پسری زایید كه نامش را چنگیز گذاشتند چنگیز برادر من شد زیرا پسر پدرم بود اما در همان حال چنگیز نوه زنم بود و از این قرار نوه من هم می شد و من پدربزرگ برادر تنی خود شده بودم چندی بعد زن من پسری زایید و از آن روز زن پدرم خواهر ناتنی پسرم و حتی مادربزرگ او شد در صورتی كه پسرم برادر مادربزرگ خود و حتی نوه او بود از طرفی چون مادر فعلی من یعنی دختر زنم خواهر پسرم می شود بنده ظاهرا خواهرزاده پسرم شده ام ضمنا من پدر مادرم و پدربزرگ خود هستم پس پدرم هم برادر من است و هم نوه ام.
حالا آقای دكتر اگر شما هم به چنین مصیبتی گرفتار می شدید آیا كارتان به تیمارستان نمی كشید؟
 ???
الهي،غريب را غربت وطن است مباد آن كسي كه غربت او را وطن است

در بیمارستانی دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند. تخت او در کنار تنها پنجره ی اتاق بود. اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد. و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آنها ساعت ها با یکدیگر صحبت می کردند. از همسر ... خانواده و ...
هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشست و تمام چیزهایی که بیرون پنجره می دید برای هم اتاقیش توصیف می کرد. بیمار دیگر در مدت این یک ساعت با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون جانی تازه می گرفت.
این پنجره رو به یک پارک بود که دریاچه ی زیبایی داشت. مرغابیها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایق های تفریحی شان در آب سرگرم بودند. درختان کهن به منظره ی بیرون زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می شد. همان طور که مرد در کنار پنجره این جزییات را توصیف می کرد هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد.
روزها و هفته ها سپری شد.
یک روز صبح ... پرستاری که برای شستشوی آنها آب می آورد جسم بی جان مرد را کنار پنجره دید که در خواب و با آرامش از دنیا رفته بود. پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند. مرد دیگر خواهش کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد اتاق را ترک کرد.
آن مرد به آرامی و با درد بسیار ... خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد. بالاخره او می توانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند.
در عین ناباوری او با یک دیوار مواجه شد. مرد پرستار را صدا زد و با حیرت پرسید که چه چیزی هم اتاقیش را وادار می کرده چنین مناظر دل انگیزی برای او توصیف کند؟ پرستار پاسخ داد: "شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد. آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمی توانست دیوار را ببیند
الهي،غريب را غربت وطن است مباد آن كسي كه غربت او را وطن است

هر روز يك هديه است

زن 92 ساله با اندام نحيف و لاغر خود با كمك فردي در حال راه رفتن بود او با غرور گام برمي داشت. لباسهايش بسيار مرتب و برازنده بودند موهايش شانه كرده و صورت خود را آرايش كرده بود و رضايت خاطر عميقي در چهره اش موج مي زد.

او شوهر خود را به تازگي از دست داده بود و بينايي اش رو به ضعف گذاشته بود. بنابراين ديگر قادر نبود در خانه اش به تنهايي زندگي كند. آنها در حياط يكي از خانه هاي سالمندان شهر به سمت اتاقش مي رفتند تا براي اولين بار اتاقش را ببيند. آنها به اتاق رسيدند. در آنجا يك توله سگ كوچك بسيار زيبا انتظار او را مي كشيد. پيرزن راه خود را به سمت آن توله سگ عوض كرد. كسيكه دست پيرزن را گرفته بود گفت: «خانم شما هنوز اتاق خود را نديده ايد؟» پيرزن پاسخ داد: «نيازي نيست» آن مرد گفت: «ولي اتاق شما بسيار زيباست از ديدن آن حتماً خوشحال مي شويد.» پيرزن در پاسخ گفت: «شادي چيزيست كه شما قبلاً در مورد آن تصميم خود را گرفته ايد. اينكه من اين اتاق را دوست داشته باشم يا نه به اسباب و وسايلي كه در آن وجود دارد بستگي ندارد، بلكه بستگي به اين دارد كه من چگونه ذهن خود را آماده كرده ام. من تصميم گرفته ام تا اتاق خود را دوست داشته باشم. اين تصميمي است كه هر روز صبح كه از خواب بيدار مي شوم مي گيرم. من دو  انتخاب دارم مي توانم در رختخواب بمانم و بيماريها و مشكلاتي كه دارم را بشمارم يا از رختخواب بلند شوم و به خاطر كارهايي كه مي توانم انجام دهم شكرگذار خداوند باشم. هر روز هديه اي است از سوي خداوند و تا زمانيكه زنده ام به روز جديدي كه در پيش دارم مي انديشم و همه خاطرات خوبي كه در حافظه خود ذخيره كرده ام براي اين روزها به دردم مي خورد.»

او ادامه داد: «پيري مانند يك حساب بانكي است. هر چه در اين حساب اندوخته ايد اكنون مي توانيد بيرون بكشيد واستفاده كنيد. اكنون هم به تو نصيحتي مي كنم تو هم در حساب بانكي خود مقدار زيادي شادي ذخيره كن. من هنوز هم در حال ذخيره شادي هستم.!»

و با لبخندي گفت:

«اين پنج اصل ساده را به خاطر بسپار»

دل خود را از كينه خالي كن.
فكر خود را از نگراني تهي كن.
ساده زندگي كن.
بيشتر بده.

كمتر انتظار داشته باش.

با سلام
دوستان كدومتون كتاب جلد نارنجي رنگه حساب مصور رو كه تو آمادگي - پيش دبستاني امروزي- ميخونديم رو يادش مياد؟
اولين شعرش اين بود:
اتل متل توتوله. دو آدم كوتوله . تو كوچه ها ميرفتن . باهمديگه ميگفتن . هر كي كه درسو گوش بده آخر سال قبوله!
شعر بعدي-
رفتم دم باغه در شكسته . ديدم سه كلاغ اونجا نشسته. نزديك شدم دوتاپريدش . اگه گفتي چندتا كلاغ نشسته؟
يكي ديگه:
آردوروغن با شكرسرخ كني حلوا ميشه. كاربد هركي كنه عاقبتش رسوا ميشه!
يه دونه ديگه:
دويدم و دويدم سر كوهي رسيدم . از يك نفر دهاتي چندتا خروس خريدم. وقتي خونه رسيدم . دوتاش پريد تو طاقچه. يكيش پريد توباغچه. سه تا ديگه كه موندش روي دولابچه ديدم. چندتا خروس خريدم؟
يادش بخير.

با سلام
دوستان كدومتون كتاب جلد نارنجي رنگه حساب مصور رو كه تو آمادگي - پيش دبستاني امروزي- ميخونديم رو يادش مياد؟
اولين شعرش اين بود:
اتل متل توتوله. دو آدم كوتوله . تو كوچه ها ميرفتن . باهمديگه ميگفتن . هر كي كه درسو گوش بده آخر سال قبوله!
شعر بعدي-
رفتم دم باغه در شكسته . ديدم سه كلاغ اونجا نشسته. نزديك شدم دوتاپريدش . اگه گفتي چندتا كلاغ نشسته؟
يكي ديگه:
آردوروغن با شكرسرخ كني حلوا ميشه. كاربد هركي كنه عاقبتش رسوا ميشه!
يه دونه ديگه:
دويدم و دويدم سر كوهي رسيدم . از يك نفر دهاتي چندتا خروس خريدم. وقتي خونه رسيدم . دوتاش پريد تو طاقچه. يكيش پريد توباغچه. سه تا ديگه كه موندش روي دولابچه ديدم. چندتا خروس خريدم؟
يادش بخير.
سلام آقا رضا
خيلي با حال بود =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> =D> ;) ;) ;) ;)
الهي،غريب را غربت وطن است مباد آن كسي كه غربت او را وطن است

گاهي ،دلم براي شيان ميسوزد ...! كه اين قدر صادق بود

دروغ نگفت ...  تظاهر نكرد...!

حتي به قيمت اخراجش از بهشت و مقام فرشتگي اش...

گاهي دلم براي شيطان ميسوزد ...
الهي،غريب را غربت وطن است مباد آن كسي كه غربت او را وطن است

افسانه

بر بالای تپه ای در شهر وینسبرگ آلمان، قلعه ای قدیمی و بلند وجود دارد که مشرف بر شهر است. اهالی وینسبرگ افسانه ای جالب در مورد این قلعه دارند که بازگویی آن مایه مباهات و افتخارشان است:

افسانه حاکی از آن است که در قرن 15، لشکر دشمن این شهر را تصرف و قلعه را محاصره می کند.اهالی شهر از زن و مرد گرفته تا پیر و جوان، برای رهایی از چنگال مرگ به داخل قلعه پناه می برند.

فرمانده دشمن به قلعه پیام می فرستد که قبل از حمله ویران کننده خود حاضر است به زنان و کودکان اجازه دهد تا صحیح و سالم از قلعه خارج شده و پی کار خود روند.

پس از کمی مذاکره، فرمانده دشمن به خاطر رعایت آیین جوانمردی و بر اساس قول شرف، موافقت می کند که هر یک از زنان در بند، گرانبها ترین دارایی خود را نیز از قلعه خارج کند به شرطی که به تنهایی قادر به حمل آن باشد.

نا گفته پیداست که قیافه حیرت زده و سرشار از شگفتی فرمانده دشمن به هنگامی که هر یک از زنان شوهر خود را کول گرفته و از قلعه خارج می شدند بسیار تماشایی بود.

الهي،غريب را غربت وطن است مباد آن كسي كه غربت او را وطن است

گاهي ،دلم براي شيان ميسوزد ...! كه اين قدر صادق بود

دروغ نگفت ...  تظاهر نكرد...!

حتي به قيمت اخراجش از بهشت و مقام فرشتگي اش...

گاهي دلم براي شيطان ميسوزد ...
چقدر زیبا بود و چقدر آدم رو به فکر فرو می بره... 8)(
آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی

و اما عشق
 
پیرمردی در بستر مرگ بود. در لحظات دردناک مرگ، ناگهان بوی عطر شکلات محبوبش از طبقه پایین به مشامش رسید. او تمام قدرت باقیمانده اش را جمع کرد و از جایش بلند شد. همانطور که به دیوار تکیه داده بود آهسته آهسته از اتاقش خارج شد و با هزار مکافات خود را به پایین پله ها رساند و نفس نفس زنان به در آشپزخانه رسید و به درون آن خیره شد. او روی میز ظرفی حاوی صدها تکه شکلات محبوب خود را دید و با خود فکر کرد یا در بهشت است و یا اینکه همسر وفادارش آخرین کاری که ثابت کند چقدر شیفته و شیدای اوست را انجام داده است و بدین ترتیب او این جهان را چون مردی سعادتمند ترک می کند. او آخرین تلاش خود را نیز به کار بست و خودش را به روی میز انداخت و یک تکه از شکلات ها را به دهانش گذاشت و با طعم خوش آن احساس کرد جانی دوباره گرفته است. سپس مجددا” دست لرزان خود را به سمت ظرف برد که ناگهان همسرش با قاشق روی دست او زد و گفت: دست نزن، آنها را برای مراسم عزاداری درست کرده ام
 
  ;)
الهي،غريب را غربت وطن است مباد آن كسي كه غربت او را وطن است

امید

شخصی را به جهنم می بردند.در راه بر می‌گشت و به عقب خیره می‌شد. ناگهان خدا فرمود: او را به بهشت ببرید. فرشتگان پرسیدند چرا؟پروردگار فرمود: او چند بار به عقب نگاه کرد... او امید به بخشش داشت
 
عشق

امیری به شاهزاده گفت:من عاشق توام.شاهزاده گفت:زیباتر از من خواهرم است که در پشت سر تو ایستاده است.امیر برگشت و دید هیچکس نیست .شاهزاده گفت:عاشق نیستی !!!!عاشق به غیر نظر نمی کند
 
زیبایی

دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد :اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت رابفروشی آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم"دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت:یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت 100 نفر زخم بشه تا...و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه افتاد و گفت: نه... خدا نکنه...اصلآ کفش نمی خوام
الهي،غريب را غربت وطن است مباد آن كسي كه غربت او را وطن است

نجار پيري خود را براي بازنشسته شدن آماده مي كرد. يك روز او با صاحبكارخود موضوع را در ميان گذاشت. پس از روزهاي طولاني و كار كردن و زحمت كشيدن، حالا او به استراحت نياز داشت و براي پيدا كردن زمان اين استراحت مي خواست تا او را از كار بازنشسته كنند.

صاحب كار او بسيار ناراحت شد و سعي كرد اورا منصرف كند، اما نجار بر حرفش و تصميمي كه گرفته بود پافشاري كرد. سر انجام صاحب كار در حالي كه با تأسف با اين درخواست موافقت مي كرد، از او خواست تا به عنوان آخرين كار، ساخت خانه اي را به عهده بگيرد. نجار در حالت رودربايستي، پذيرفت در حالي كه دلش چندان به اين كار راضي نبود. پذيرفتن ساخت اين خانه بر خلاف ميل باطني او صورت گرفته بود. براي همين به سرعت مواد اوليه نامرغوبي تهيه كرد و به سرعت و بي دقتي، به ساختن خانه مشغول شد و به زودي و به خاطر رسيدن به استراحت، كاررا تمام كرد. سپس او صاحب كار را از اتمام كار باخبر كرد.

صاحب كار براي دريافت كليد اين آخرين كار به آنجا آمد. زمان تحويل كليد، صاحب كار آن را به نجار بازگرداند و گفت: اين خانه هديه اي است از طرف من به تو به خاطر سال هاي همكاري!

نجار يكه خورد و بسيار شرمنده شد.

در واقع اگر او مي دانست كه خودش قرار است در اين خانه ساكن شود، لوازم و مصالح بهتري براي ساخت آن به كار مي برد و تمام مهارتي كه در كار داشت براي ساخت آن به كار مي برد. يعني كار را به صورت ديگري پيش مي برد.

 

نتيجه اخلاقي: اين داستان ماست. ما زندگيمان را مي سازيم. هر روز مي گذرد. گاهي ما كمترين توجهي به آنچه كه مي سازيم نداريم، و ناگهان در زماني در اثر اتفاق غير مترقبه مي فهميم كه مجبوريم در همين ساخته ها زندگي كنيم. گرچه اگرچنين تصوري داشته باشيم، تمام سعي خود را براي ايمن كردن شرايط زندگي خود ميكنيم ولي افسوس كه نمي دانيم كه چه زود فرصت ها از دست مي روند و گاهي بازسازي آنچه ساخته ايم، ممكن نيست. ما نجار زندگي خود هستيم و روزها، چكشي هستند كه بر يك ميخ از زندگي ما كوبيده مي شود. يك تخته در آن جاي مي گيرد و يك ديوار برپا مي شود.

مراقب سلامتي خانه اي كه براي زندگي خود مي سازيم باشيم.
آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی

 

موضوعاتی که ممکن است عنوان یا محتوای آن با این موضوع در یکی از تالارهای متا مرتبط باشد

  موضوع / نویسنده پاسخ ها آخرين ارسال
0 پاسخ ها
169 مشاهده
آخرين ارسال نوامبر 05, 2010, 10:00:02
توسط DELFAN
0 پاسخ ها
273 مشاهده
آخرين ارسال نوامبر 16, 2010, 09:55:01
توسط اکبرزاده
0 پاسخ ها
264 مشاهده
آخرين ارسال فوریه 02, 2011, 13:26:58
توسط DELFAN
0 پاسخ ها
129 مشاهده
آخرين ارسال ژوئن 14, 2011, 00:33:24
توسط حمید رستمی
6 پاسخ ها
601 مشاهده
آخرين ارسال ژوئیه 12, 2011, 22:40:51
توسط حمید رستمی
0 پاسخ ها
241 مشاهده
آخرين ارسال ژوئیه 19, 2011, 00:24:34
توسط حمید رستمی